![]() |
![]() |
|
|
پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر تا که بگویم غم دل بیشتر دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویشتر دوست تر از آنکه بگویم چقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر داغ تو را از همه داراترم درد تو را از همه درویش تر هیچ نریزد به جز از نام تو بر رگ من گر بزنی نیشتر فوت و فن عشق به شعرم ببخش تا نشود قافیه اندیش تر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:2 AM توسط منا فریدونی |
|
|
امروز جلسه دوم کلاس فوتسال بود . خوب بود ، ولی من دیگه آخراش که می شه نای راه رفتن ندارم چه برسه به شوت زدن . مربیمونم نامردی نمی کنه تا آخرش ازت کار می کشه. امروز خیلی دنبال توپ دوئیدم ، خیلی جا ها نفس کم می آوردم هر چه قدر بیشتر می دوئیدم کمتر بهش می رسیدم ، یاد اون sms افتادم که می گفت خوشبختی مثل توپ می مونه همیشه باید دنبالش بدوئی ، هر چه قدر می دوئی بهش نمی رسی . من به خوشبختی کار ندارم ولی خیلی چیزا بوده که خیلی دنبالش دوئیدم مثل همون توپه ولی نه تنها بهش نرسیدم ، حتی ازش دور تر شدم. نمی دونم شاید شانس من این جوری بوده نمی دونم ... بگذریم مثل همیشه .... از هر چی بگذرم بازم بر می گردم به آهنگای داریوش .واقعاً قشنگن یه تیکه از این آهنگی که دارم گوش می دم ُ می نویسمش دلم نمیاد ننویسم: *********** از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست حوصله ای نیست... سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست دیریست که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست... در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست فاصله ای نیست .......................................................... رو به روی تو کیم من یه اسیر سر سپرده چهره ی تکیده ای که تو غبار آیینه مرده من برای تو چی هستم کوه تنهای تحمل بین ما پل عذاب منه خسته پایه ی پل ای که نزدیکی مثل من ولی اما نمی دونی خوب نگاه کن تا ببینی چهره ی درد و صبوری کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم ببین که خستم غرور سنگم اما شکستم کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم توبخونی تا بدونی از خودم بیش از تو خستم ببین که خستم تنها غروره عصای دستم از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم تو سراپا بی خیالی مرهم ِ تحمل ِ درد تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستم ُ تا کرد زیر بار با تو بودن یه ستون ِ نیمه جونم این که اسمش زندگی نیست جون به لبهام می رسونم هیچی جز شعره شکستم قصه ی دردای من نیست این ترانه ی زبان ِ این صدا ، صدای من نیست ببین که خستم تنها غروره ، عصای دستم....
می خواستم یه تیکش ُ بنویسم ولی دلم نیومد ، کامل شد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:20 PM توسط منا فریدونی |
|
|
امروزم از اون روزای سگی بود (ببخشید که بی ادب شدم ولی جمله ی بهتری که بتونه امروز ُ وصف کنم پیدا نکردم).که حوصله هیچ کاری نداشتم. نه درست درس خوندم و نه کار مفید دیگه ای انجام دادم. از صبح فقط حدود 40 تست برنامه نویسی زدم همین تازه آسوناشم بود . فقط mbc Persia فیلم دیم .اول یه دونه دیدم نشسته بودم چایی بخورم بیام سر کارم که دومی هم شروع شد ، قشنگ بود منم دیدم ، سومی که شروع شد دیگه از جام پاشدم ، سرم درد گرفت. بعدشم دیگه حوصله نداشتم درس بخونم .الانم از همون موسیقی سنتی هایی که الهه داده دارم گوش می دم تا حالم بیاد سر جاش. راستی 4 شنبه هم خوش گذشت ، ولی من اون کافی شاپ ُ دوسش ندارم یه جوریه!! (کافه هنر بهتره) الان الهه و مریم بودن خفم می کردن.ولی نمی دونم چرا وقتی برگشتم حالم زیاد میزون نبود ، حس خوبی نداشتم .بازم حس خفگی داشتم ، با این که کلی حرف زده بودیم و کلی راه رفته بودیم ، کاری که من خیلی دوسش دارم راه رفتن ( با این که زود خسته می شم اگه تند باشه و سر بالایی) نمی دونم بی خیال .... از این تیکه ی این آهنگ خوشم اومد: ای دل ِ ساده بکش درد بکش درد که حقَت این است از زمانه بشو دلسرد که حقَت این است هر چه گفتم نشو عاشق نشنیدی همچو پاییز بشو زرد که حقت این است.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:58 PM توسط منا فریدونی |
|
|
بازم من نه حال و حوصله sql خوندن دارم نه درس خوندن عادی . 4شنبه خوب بود .هوام عوض شد . من اصلاً نمی تونم خونه بمونم. خونه بمونم دق می کنم. فقط 2 شنبه کلاس نرفته بودم ولی انگار یه قرن بود که خونه ام. از این به بعدم که فوتسال شروع می شه شاید وقتم رو بگیره ولی برای روحیه خیلی خوبه. جدیداً هر اتفاقی که می افته حس می کنم قبلاً دیدمش خنده داره شاید توهم می زنم (همین توهم زدن ُ کم دارم) دیروز خیلی نوشتم البته تو کاغذ کلی گله کرده بودم که الان حسش نیست بخوام کامل بنویسم با این که نق ام میاد و دوست دارم از زمین و زمان شکایت کنم ولی نای همچین کاریرم ندارم. خسته ام خسته ی خسته.... فقط یه سوال دارم ؟ این همه می دوییم از صبح تا شب برای چی؟ تهش می خواد چی بشه؟ که چی؟ اصلاً هر چی خواستی به دست آوردی چی می شه؟ به قول اون شعر محسن چاوشی: قله ی خوشبختی کجاست؟ اصلاً وجود داره؟ یا بازم ما سر کاریم؟ نمی دونم؟؟؟؟ دیشب تمام مطلبایی که تا الان نوشتم یه دور خوندم. همش شکایت بود از خودم ، خدا ... خیلی سعی کردم که الان دیگه اون جوری ننویسم ولی بازم نشد ... دارم خواجه امیری گوش می دم این یه تیکش قشنگه : تو چشمات مال من نیست – نگات دنبال من نیست چشاتُ دزدکی دیدم – تو قهوت فال من نیست نمی دونی دیگه حالی ، توی احوال من نیست نمی دونی... تو از من دلخوری اما اینا اشکال من نیست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:2 PM توسط منا فریدونی |
|
|
قلبم بِبر
جانم ببِر اما ز خود دورم مکن رفتی برو بردی ببِر اما فراموشم مکن!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:9 PM توسط منا فریدونی |
|
|
بازم من مریض شدم، از بس سرفه کردم دیگه نفسم در نمیاد . امروز که فقط خواب بودم ُ نمی تونستم سرمُ از بالش بلند کنم ، آخرشم دلیل این همه مریض شدنُ پیدا نکردم.... حال و حوصله نوشتن ندارم .دیگه دوست ندارم بیام اینترنت چرخ بزنم ، من یکی از تفریحاتم چرخ زدن بود که دیگه حوصله ش رو ندارم، بیام که چی بشه!!!هر چه قدر فکر می کنم که چی بنویسم چیزی به ذهنم نمیاد . بذار حافظ باز کنم شاید آروم شم: سرِ ارادت ِ ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست این بیت اولش بود حوصله ندارم باقیش رو بنویسم. بگذریم مثل همیشه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:56 PM توسط منا فریدونی |
|
|
نعره های بی امونم گوش آسمون ُ کَر کرد مگه فریادم ُ نشنید که داره دیر میشه برگرد آی به گوشش برسونین کسی جز من نمی تونه کوله بار غصه هاش ُ روی دوشش بکشونه این همه پیغام ُ پسغام می فرستم که بدونه داره دلواپسی دنیام ُ به آتیش می کشونه من که جاش ُ پُر نکردم شاید اصلاً نمی دونه آی به گوشش برسونین یکی اینجا نگرونه نمی تونم بی تفاوت رو گذشته پا بذارم اون که پاره ی تنم بود چه جوری تنها بذارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:23 PM توسط منا فریدونی |
|
|
آن دیگر مغرور سر سبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی؟ افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی؟ من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی؟ هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی مغرور ، ولی دست به دامان رقیبان رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی؟ "تنهایی و رسوایی" ، " بی مهری و آزار " ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی؟
" فاضل نظری" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:21 PM توسط منا فریدونی |
|
|
در حد مرگ استرس دارم . نمی دونم از شدت استرس که حالت تهوع و سردرد گرفتم یا نه! دوست دارم حرف بزنم ولی حرفم نمیاد.دارم خفه می شم، نمی دونم کارم درسته یا نه؟ هیچی نمی دونم!!! فال حافظ گرفتم خوب بود ولی من باز استرس دارم.هر کاری می کنم آروم نمی شم تمرکز درس خوندن ندارم. بگذریم.... ( راستی منا به معنی آرزو ، مونا به معنی اسم درختی در بهشت ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:37 AM توسط منا فریدونی |
|
|
امروز اصلاً درس نخوندم.خرید بودیم و بعدشم که اومدیم من حوصله نداشتم . فردا باید جبران کنم. خوش گذشت. فعلاً که با خودم درگیرم.یه جورایی دچار خود درگیری مزمن شدم. نمی دونم تا درست بشم طول می کشه ، اصلاً نمی دونم درست می شه یا نه ، من همش دور خودم دارم می پیچم.شاید خیلی ساده باشه و من دارم دوباره پیچیدش می کنم یا یه جورایی می خوام که پیچیده بشه.... بگذریم. دارم موسیقی سنتی هایی که از الهه گرفتم گوش می دم خیلی قشنگن ، یه جورایی چنگ می ندازه ته دلت هر چی مونده میاره بیرون که آدم ُ آروم می کنه اون چیزی که من همیشه دنبالشم.دلم می خواد برم کنسرت باید به الهه بگم یه searchi بکنیم ، بریم، فکر کنم حال و هوای آدم رو عوض بکنه. راستی فکر کنم لازم باشه که اول یه بیوگرافی از خودم بگم برای یکی از دوستایی که می گه منو با کسی اشتباه گرفته! اولاً اسمم منا ست نه مونا ، خوشم نمیاد کسی اسمم رو مونا بگه!! اهل تهرانم نه اهواز .رشته ام هم کامپیوتر . این مطلب هایی هم که می نویسم یه سری خود درگیری های شخصی و اصلاً مربوط به نظراتی که گذاشته می شه نیست. در مورد آدم های حقیقی می نویسم نه مجازی و کسایی که نمی شناسم. این قدر بیکار نیستم و این قدر حوصله ندارم که خودم رو درگیر نظرباقی بکنم!!! یه جاهایی از نظر این دوستی که پیغام می ذاشت استفاده می کردم و یه جاهایی کمکم می کرد فقط همین ، توهم نزنید.هر کسی می تونه نظرش رو بگه من خوشحال می شم .شاید دوست داشتم بدونم این آدم کیه که الان چند وقته مرتب مطلبا رو می خونه و یه جاهایی که خیلی نا امید بودم یه کم کمک کرد ولی خیلی هم مهم نیست .ندونم هم هیچ اتفاقی نمیفته. بگذریم ، فکر کنم کافی باشه.
دلم می خواد کتاب حمید مصدق باز کنم ببینم چی در میاد ، بذار بنویسمش : و من به آفتاب ِ پس ابر خیره می گشتم و فکر می کردم در آن دقیقه که با من نه تاب ِ گفتن و - نه طاقت نگفتن بود و رنج من همه از درد خود نهفتن بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:14 AM توسط منا فریدونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه جور خود درگیریای مزمن که بعضی قسمتاش فاکتور گرفته می شه !!!
|
| پیوندها |
|
eli mitra maryam |
|
RSS
|